نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط مجیدامینی |
خسته شدم از حرف شعر واژه..
خسته شدم از نگاهای مضطرب
از دیدن
از ایستادن
از سکوت
... از بغض در گلو
از اسمان دود الود
خوشا فریاد
خوشا مشت گره کرده
ای تو
نوبتی هم باشد نوبت ماست..
خسته شدم از نگاهای مضطرب
از دیدن
از ایستادن
از سکوت
... از بغض در گلو
از اسمان دود الود
خوشا فریاد
خوشا مشت گره کرده
ای تو
نوبتی هم باشد نوبت ماست..

